قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گوید ،
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ، ولی
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی کجا رفتی آی ،
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
اندک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
(مهدی اخوان ثالث)
یه تجربه واقعی
بعد از اینکه جواب آزمایشم رو دیدم خیلی حالم بد شد.اصلا نمیدونستم باید چه رفتاری داشته باشم.باید احساسم رو بروز می دادم یا اینکه به خاطر اینکه مامان ناراحت نشه اصلا به روی خودم نمی آوردم وخیلی راحت می گفتم ایرادی نداره ،این همه جواب آزمایش اشتباه مبشه ،مال منم یکی مثه اونا...
آخه چند هفته قبل از فوت مادربزرگ،مشخص شد مبتلا به بیماری هپاتیت هستند و میشه گفت در کنار مشکل قلبی ،عامل موثر در فوتشون، بیماری هپاتیت بوده،پس قرار شد اونهایی که خیلی دوروبر مادربزرگ بودن ،تست هپاتیت بدن.من هم که توی بیمارستان و هم توی خونه ،یکی دو شب پیش مادربزرگ بودم،باید تست هپاتیت می دادم.
و اما موضوعی که باعث شد این پست رو بنوبسم این بود که...
چند مدت پیش بحث مرگ و زندگی شد،من گفتم :من از مرگ نمی ترسم و دوست دارم زودتر اتفاق بیافته و همه چیز تموم بشه،نه دلخوشی خاصی توی این دنیا دارم نه مال و اموالی که غصه نداشتنش رو بخورم.
حالا اصل مطلب...
تصور کنید که توی فکر و ذهن من و خانوادم هپاتیت یک بیماری خیلی بد وکشنده هست... و من متوجه شدم هپاتیت دارم.
دقیقا حس ها و حرفای اون لحظاتم رو بیان میکنم،چون برای خودم خیلی جالب بود...
وقتی که دیدم هپاتیت دارم ،با خودم گفتم فوقش چند سال دیگه زنده هستم.توی دلم به خدا شکایت کردم که خدا مگه من نگفته بودم یه مرگی رو نصیبم نکن که دیگران توی زحمت بیافتن؟؟؟ بیماری من باعث میشه خانوادم خیلی اذیت بشن،چرا آخه؟؟؟؟
همون زمانا بود که داداش بزرگه اومد خونه ما،بعد از حال و احوال پرسی،گفت: شنیدم جواب آزمایشهات رو گرفتی،بیار ببینم چی کردی،حمید جواب آزمایش رو داد به رضا،رضا وقتی که جواب مثبت هپاتیت رو دید با صدای بلند گفت این که مثبته ه ه ه.رنگش پرید و یه نگاهی به من کرد ،منم دستم رو گذاشتم روی شونش به معنی اینکه واکنش نشون نده،مامان نفهمه،ایرادی نداره..
طفلی حالش خیلی بد شد،دلم براش خیلی سوخت،،آخه خیلی من رو دوست داره..
وقتی که این صحنه رو دیدم ،همون لحظه بود که واقعا و واقعا و واقعا حس کردم چقدر به خانوادم وابسته هستم و نمیخوام از پیششون برم حتی برای چندین سال آینده.
حس کردم آدم هایی رو که براشون احترام قائل هستم ،الان عاشقشون هستم.
احساس پشیمانی زیادی داشتم از اینکه چرا نسبت به اونهایی که دوستشون داشتم ابراز علاقه نکردم.شاید دیگه فرصت زیادی برای این کار نداشته باشم.قلبم داشت از جا کنده می شد.
دوز علاقه به خانواده و اطرافیانم اونقدر بالا رفته بود که اصلا نمیشه با کلمات بیانش کرد.
به نظرم این حس رو باید همه آدم ها برای چند لحظه کوتاه تجربه کنند،حس اینکه دیگه نیستن تا دوست داشتنشون رو بروز بدن.حس اینکه دیگه وقت زیادی برای جبران ندارند.
برای من که خیلی حس خاصی بود.
و اما ادامه ماحرا..
حمید وقتی که حال داداش بزرگه رو دید،رفت و با یه برگه توی دستش برگشت.
اصلا قابل تصور نبود.
جناب مهندس جعل سند،جواب آزمایش رو اسکن کرده بود و توی فتوشاپ جواب منفی رو مثبت کرده و در نهایت پرینت گرفته بود و به دست ما داده بود.
و فقط میخواست یک شوخی کوچک داشته باشه اما نمیدونست که اوضاع این جوری میشه.
وقتی که جواب آزمایش رو دیدیم ،همه چیز مثل سابق شد،هیچکس به روی خودش نیاورد که چقدر ترسیده بود.
اما واقعا دیدنی بود که همه از ته دلشون خوشحال شدن و از خدا تشکر کردند که جواب منفی بوده و اگه راستش رو بگم بعد از این داستان حس می کنم که همه بیشتر از فبل من رو دوست دارند،شاید اونها هم تصور از دست دادن من رو پیش خودشون کرده بودند و به این نتیجه رسیده بودند که خیلی بیشتر از این حرفها من رو دوست دارند،البته غیر از حمید خائن..
شاید این چند ساعتی که به اختصار بیان کردم،جزء بهترین و بدترین لحظات زندگی من بوده باشه . بهترین لحظات بود به خاطر اینکه حس عشق رو درک کردم و بدترین لحظاتم بود به خاطر اینکه که غم و ناراحتی عزیزترین هام رو دیدم.
واقعا از ته دلم از خدا سپاسگذارم که اجازه داد یه همچین لحظاتی رو تجربه کنم.میدونم که یه مصلحتی در بین بوده.مرسی خدااااااا
فیلتر شدن پیامک ها
از کودکی یادگرفتیم قبل از اینکه درآمدی کسب کنیم به حلال بودن آن بیشتر توجه کنیم اما آیا کسی به همراه اول این مورد را گوشزد نکرده است.
ای همراه اول محترم ،
روز 13 آبان و روز قدس و ... کلمات ساعت ،همایش ،راهپیمایی،اعتراض و... را فیلتر می کنی
وقتی که نرخ دلار تغییر می کند،کلمه دلار و ارز و نرخ را فیلتر می کنی
باشد حق با توست،فرض می کنیم که پای امنیت ملی و این حرفا در میان است اما حداقل هزینه ها را برگردان،نکته جالب و حائز اهمیت این است که هیچ گونه هزینه ای را نیز به کاربران بر نمی گردانی.
اصلا این هزینه ها نوش جانت،لااقل گزارش دریافت پیام توسط گوشی را به ارسال کننده پیام بر نگردان...
چند مدت پیش یکی از کاربران سامانه ارسال پیام کوتاه ، مراسم عاشورا را به اطلاع دوستان خود رسانیده بود اما به خاطر این که در نشانی محل برگزاری مراسم،آدرس کوچه وحدت ذکر شده بود،همه پیامها فیلتر شده بودند..
واقعا به جای استفاده از وی پی ان در سایت ها ،باید از آن در ارسال پیامک ها استفاده نمود.
ای همراه اول دوست داشتنی ؛متوجه شده ای که بیشتر از اینترنت به تو معتاد شده ایم،هر سازی دلت می خواهد میزنی..
ای کاش راهی وجود داشت...
نیمکت
نیمکت کنار فواره ی نور
یه بهونه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره
مرگ لحظه های شیرین منه
یه سبد خاطره داره یاد تو
وقتی که تنها رو نیمکت می شینم
شکر رویا که هنوزم می تونم
توی رویا روی ماهتو ببینم
یادته به روی اون نیمکتمون
ازتو واژه ها غمو خط می زدیم
دست من به دور گردن تو بود
وقتی که تکیه به نیمکت میزدیم
دورمون پرنده ها بودن و عشق
با نگاه من و تو یکی می شد
من میخواستم با تو پرواز کنمو
برسم به عاشقی… اما نشد
از خدا می خوام که عطر دلخوشی
هر جا باشی به مشامت برسه
ممنونم از شب رویا که بازم
وقت دلتنگی به دادم می رسه…
غرور
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت:
چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبیرهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه درجستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جست و جو رانخواهد یافت و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید، آن جز که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ پست.
مساافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاشنشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز که میرفتی،
در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
امروز رفتم پیش مادربزرگه.چقدر دلم براش تنگ شده.
هرچند مدت یه چند روزی خونه بچه هاش میموند،هر وقت که خونه ما بود،شبها بعد از شام با یه شیطنت خاصی میگفت:بگرد یه پسر خوب و سر به راه پیدا کن،منم با شوخی میگفتم الان که شبه ،قول میدم از فردا دنبالش بگردم،فردا هم که تعطیله،دیگه از شنبه حتما یه اقدامی می کنم.
چقدر دلم واسه نصیحتهات تنگ شده.
هر کس گرفتار است , گرفتار یار است .
حاج آقا دولابی فرمودند :
هر وقت تو زندگیت گیری پیش آمد و راه بندون شد , بدون خدا کرده , زود برو و با خودش خلوت کن و بگو , با من چه کار داشتی که راهم رو بستی.
هر کس گرفتار است , گرفتار یار است .
بعد از 5 سال ،موفق شدم یک عکس پرسنلی جدید بندازم.از حق نگذریم دیگه وقتش بود،عکس جدید بگیرم.
به احتمال خیلی زیاد عکس بعدی رو سال 95 می گیرم.
جاذبه ی خاک به ماندن می خواند
جاذبه ی خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی به رفتن...
عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن...
و این هردو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
مرا بگذار،
به خویشتن بگذار.
من و تلاطم دریا،
من و سکوت و صبوری؟
من از هجوم هجای عشق می ترسم....
مرا به خود بگذار.
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم....!
"حمید مصدق"
